تبليغاتX
آشنای غریب



 

 

 

گر قسمتم شود که تماشا کنم تو را ای نور دیده جان و دل اهدا کنم تو را

این چشم نیست لایق دیدار روی تو چشم دگر بده که تماشا کنم تو را

هر جمعه ندبه کنان در دعای صبح از کردگار خویش تمنا کنم تو را

تو در میان جمعی و من در تفکرم کجا برآیم و پیدا کنم تو را

یابن الحسن اگر چه نهانی ز چشم من در عالم خیال هویدا کنم تو را...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت 22:49  توسط بی نشان  | 




به من ز يار سفر كرده ام خبر نرسيد


شب فراق دراز آمد و سحر نرسيد


زهجر يار دلم خون و سينه ام سوزان


چه شد كه اين شب هجران دل به سر نرسيد


سرشك ديده من صبح و شام مي بارد


هنوز لحظه لحظه ديدار چشم تر نرسيده

ندايي از لب يعقوب روزگار رسيد


كه كور گشتم و از يوسفم خبر نرسيد

به كودكان يتيم و به مادران غمين


نه از پدر خبري ، نامه از پدر نرسيد

به تلخي غم هجر تو خو گرفتم و حيف


نويد وصل تو شيرين تر از شكر نرسيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 22:53  توسط بی نشان  |