آسمان شهر باید صاعقه خون بر زمینیان بباراند.
و كوههای درهم و سخت از خون فرو بریزند.
بیدهای مجنون سرهای خمیده را به زمین بیاسایند.
گلهای پَرپَر و شمعهای سوزان گرد خانه حیدر به طواف برخیزند.
كودكان با چشمان اشكبار و قلبهای درهم تپیده نالان،سرهای یتیمی را به آستانه در می كوبند.
كاسه های شیر لبریز و چشمان منتظر،در دل و دعایشان خدایا حیدر«پدر ما»؛
ای كاش هیچ كس به یتیمان نگوید شیر خدا چشمانش را فرو بست.
ای كاش صدای ناله حسنین و پسران ام البنین به بیرون برنخیزد.
یتیمان كوفه دیگر طاقت ندارند.
صدای ناله ها به آسمان برنخیزد.
دختر علی طاقت ندارد.
گاه مولا سرش را میان چاه فرو می برد.
و گاه غریبانه میان نخلستان های كوفه می گریست.
كه نكند زینبش اشك چشمان و سوز ناله دل غریبش را بشنود.
مولایم راز دلش،سلام های بی جواب!
چادر خاكی صورت نیلی و غریبی كودكانش را؛
با چاه همنوا می شد.
ای خدا دخت علی چه می بیند؟
آن روز دستهای بسته و امروز فرق شكسته