تبليغاتX
آشنای غریب



منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى از نژاد نفس‏هاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظه‏هاى انتظار، نيازشان را از لابه‏لاى نفس‏هاى حيران خود بازگو مى‏كنند.

 شقايق‏ها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان بياورد. كسى كه آيينه‏هاى مكدر زمانه را در هم بشكند و اشك‏هاى ارغوانى‏ را از كوچه‏هاى پريشانى نجات دهد. كوچه‏ها چشم به راهند! كوچه‏ها نيز چشم به راهند! چشم به راه قدم‏هايى هستند كه زخم‏هاى بى ‏رحم گمراهى را از چشمان مردم پاك كند.  

كوچه‏ها منتظر چشمان باران ‏زايى هستند كه با قدم‏هايش جان مردم را به شبنم اشك‏ها بشويد. جاده‏ها منتظر رهگذرى هستند كه براى هميشه خواهد ماند. منتظر قدم‏هايى كه تن مرده كوچه‏ها را زنده مى‏كند.

 لاله‏ها منتظرند! در اين عرصه انفجار بلا، مردم ياد لاله‏ها را بين كوچه‏هاى اين شهر خاموش گم كرده‏اند و حتى امواج درياى عاشق سر بر ساحل نگاه‏هايى تيره مى‏گذارند و سرود عطش را سر مى‏دهند. لاله‏ها منتظرند؛ منتظر كسى كه همزاد موج‏هاى خورشيدى است. كسى از جنس ابر، پريزاد باران.

 عاشقان منتظرند! عاشقان بى‏تابند، بى ‏قرارند تا هم آواز شيدايى صبح فردا باشند. اى دريا تبار، بر گونه‏هاى امت ‏ببار. عاشقانت صبورند، منتظر خواهند ماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24ساعت 0:7  توسط بی نشان  | 



 

 

     صدای خش خش برگ؛زیر قدم های باد.

 

    صدای آتش بی کسی؛زیر سایه های غیبت . 

 

      صدای خنجر؛صدای خون؛ صدای فریادآدمیان؛

 

          آری همه وهمه در یک نگاه:   صدای گناه

 

            آقا جان؛ مولای بی کران ها؛ شکستیم؛

 

           پیمان خود ۱۲ بار شکستیم؛

 

ولی به خدا قسم نمی دانستیم؛ که کمرمان میشکند؛

 

      به خدا نمی دانستیم یتیمی این چنین سخت باشد؛.....

 

مولای من؛حال که تو را ذکر می کنم حال که صدایت را از

 

      نزدیکای غربت گناهانم می شنوم؛دوباره می بندم؛

 

    دوباره عهد می کنم؛

 

  مولا جان؛ به خدا بس است؛ به خدا دل آسمان خونست و زمین آشوب؛

 

        به خدا پشت وپناهمان و همه امیدمان به سوی توست....

 

به ما عاشقانت رحم کن؛هر چند گنه کاریم.

 

      هرچند حریمت را با گناهانمان چاک چاک کردیم.

 

                              بی نشانم ولی راهم دهید

 

                            سروپا زگناهم ولی جایم دهید

 

                          تشنه ی ظهورم؛... شاید آبم دهید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 0:30  توسط بی نشان  |