تبليغاتX
آشنای غریب



 

مهتاب باران مي شود با ياد تو شب هاي من

 

رنگي دگر دارد زتو، بيداري و رؤياي من

 

گل هاي رنگين ديده ام در گلبن اندام تو

 

اين سير را من دانم و پرواﻨﻪ ي لب هاي من

 

بر لب ، سخن گم مي كنم ، آن دم كه از ره مي رسي

 

اين خطّ روشن را بخوان ، بر صفحه ي سيماي من

 

چون عزم رفتن مي كني ، در چشم غمگينم نگر

 

اندوه پيدا را ببين در اشك نا پيداي من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/22ساعت 15:31  توسط بی نشان  | 



 

 

برای دیدن رویت امشب دلم باز بهانه دارد

همان بهاﻨﻪ ی همیشگی که دل هوای تو را دارد

برای همدلی کردن برای درد دل با تو

سری به شانه گذاشتن هق هق تو گریه را دارد

مرا می برد با خود خیال سبز این رویا

من و تو باران، من و تو دریا

دو دستمان در هم دو پایمان در راه

صدای احساسات دل غزل می گفت با ما

به زیر نم نم باران من و تو تنها بودیم

هوا هوای دل بودوترانه می خواندیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 15:58  توسط بی نشان  |